استراتژی بازاریابی


academyhaft 18 تیر 1396 دقیقه مطالعه
iOS 14

دسترسی سریع به عناوین

استراتژی بازاریابی کاملاً در ارتباط با مشتریان است. برای توسعه ی آن لازم است آرمان­ ها، رویاها و علایق خود را کنار بگذارید و تنها مشتری را در نظر بگیرید. در بازاریابی آنچه شما می­ خواهید اهمیت چندانی ندارد و آنچه اهیمت دارد خواست مشتری ا­ست.

تصمیم گیرنده­ ی بی ­منطق:

به نظر می­رسد ضمیر ناخودآگاه مشتری مانند یک حسگر رادیویی اطلاعات را دریافت می­کند و مورد تجزیه و تحلیل قرار می­دهد و پس از آن در مورد خرید تصمیم نهایی می­ گیرد. تصمیم نهایی به صورت ناخودآگاه و از روی عادت  خود به خود گرفته می­شود. بنابراین این ضمیر ناخودآگاه اوست که تمام اتفاقات را ثبت می­کند و گام بعدی برای خرید یا عدم خرید را برمی­ دارد.

خوراکی که ضمیر ناخودآگاه مشتری بدان نیاز دارد از طریق اطلاعات ورودی حسی از ضمیر ناخودآگاه تأمین می­شود. اگر آن خوراک با تعوقعات ­اش سازگاری داشته باشد، ضمیر ناخود­آگاه او جواب «آری» به آن می­دهد و اگر ناسازگار باشد، ضمیر ناخودآگاهش جواب «خیر» خواهد داد. تصمیم آری، خیر در لحظه ­ای که آن خوراک چشیده می­ شود اتخاذ می­گردد.

برخلاف انتظار همه، مشتری فوراً و به طور ناخودآگاه تصمیم می­گیرد. در واقع، قبل از آنکه شما با او ملاقات کنید، او تصمیمش را گرفته است. اما مشتری شما حتی خودش هم خبر ندارد چگونه این تصمیم را گرفته است!

 

دو رکن اصلی یک استراتژی بازاریابی موفق:

شناخت مشتری و اینکهچرا او می­ خرد دو رکن اصلی یک بازاریابی موفق­ اند.

از راه شناخت این دو رکن، می توانید مدل اولیه ­ای بسازید  تا نیازهای ناخودآگاه او را برآورده سازید. این مدل نباید به صورت تصادفی یا اتفاقی باشد، بلکه باید به صورت علمی ساخته شود. شناخت مشتری در واقع علم واقعیت بازار است که به ما می گوید چه کسی می­خرد و چه کسی نمی­خرد. اینکه چرا مشتری می­خرد، علم واقعیت احساس شده­ ی بازار است. این علم به شما می­گوید چرا مشتریان یک محصول مشابه را به دلایل متفاوت خریداری می­کنند.

مشتری اگر احساس نکند به چیزی نیازمند است آن چیز را نمی­ خرد حتی اگر واقعاً از نظر منطقی بدان نیاز داشته باشد. اکنون در عصری واقع شده ­ایم که مشتریان ما با سیلی از محصولات جدید مواجه هستند و در انتخاب آن­ها گیج و دچار تردید می­شوند. پس در اینجا تبلیغات و بازاریابی می­تواند آن­ها را از سردرگمی نجات دهد و به سمت تصمیم ­گیری و خرید هدایت کند. باید زبان مشتری را یاد گرفت و با او واضح ­تر و ساده ­تر از هر زبان دیگری سخن گفت.

صاحب یک کسب ­وکار باید با پرسیدن سوالاتی در مورد بازاریابی کار خود را شروع کند. تمام عاملان یک شرکت باید در هر سِمتی و مقامی که هستند این سوال را از خود بپرسند:  « کسب­ وکار ما از دیدگاه مشتری چگونه باید باشد تا او ما را بر سایر رقبا ترجیح دهد؟»

هرچقدر فرآیند کسب­ وکار شما منسج م­تر باشد و اجزای سازنده ­ی آن بهتر باهم در ارتباط باشند، احتمال موفقیت شما در کسب رضایت مشتری و برگشت مجدد او به سوی شما بیشتر می­شود و این هدف اصلی هر کسب­ وکار است. فرآیند ایجاد مشتری، تبدیل مشتری به درآمد و رضایت مشتری برای کسب­ وکارتان بسیار اهمیت دارد و حیاتی است. مجموع این فرآیندها فرآیند بازاریابی نام دارد.

تمام این فعالیت ها به مدیر اجرایی ختم می­شود. او کسی است که کل کارها را مدیریت می­کند و تمام اجزای فرآیند کسب­ وکار را به هم متصل می­سازد، او مسئول تحقق بخشیدن به هدف استراتژیک است و مجبور خواهد بود برای رسیدن به هدف خود انسجام تمام بخش ­ها و قوانین بازی شرکت را حفظ کند. او همان کانونی است که تمام سلسله مراتب ­ها و فرآیندهای کسب­ وکار در آنجا به یکدیگر می­رسند. در آنجاست که سیستم مدیریتی و فرآیند توسعه­ ی کسب­ وکار شما هر یک نقش خود را به وضوح ایفا خواهند کرد. اینجا نقطه­ ی قدرت نام دارد: محل تلاقی ماهیت ایستایی (سکون) و ماهیت دینامیکی (پویایی) هر کسب­ وکار بزرگ است  و تا زمانی که کسب ­وکار به همین ترتیب ادامه پیدا کند؛ بهبود مستمر، هیجان، شور و شوق و سرزندگی در آن موج می­زند. هدف از تمام این کارها، عمل به تعهدی است که هیچ کس دیگری در صنعت شما جرات نکرده  تا مسئولیت اجرای چنین تعهدی را برگردن بگیرد.

برای مطالعه مقدمه این مقاله کلیک کنید:
مقدمه
منبع:افسانه کارآفرینی نوشته مایکل گربر
برچسب‌ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Rating*